|
عاشقی,رندی.نظربازی،مستی,بندگی ,آزادگی و می خوری
|
ولی آنقدر دلم گرفته است
که کاش مرحمی چاره میکرد درد دل مرا
یه چیزی حدود 30 ساعت میگذره،تقریبا با تو
یه چیزایی ازت ته دلم هست
هنوز یه کورسوی نوری هست
که اونم تقریبا داره کم کم خاموش میشه
یواش یواش کم کم دارم سعی میکنم احتمالا پر نورش کنم
تقریبا یادم رفته چطوری صحبت میکردیم
ولی اما شاید احتمالا یادم بیاد
قلمم ظاهرا یکم جوهر داره،احتملا مینویسه یه چند خطی
اما اینم تقریبا شاید احتملا یه چند خطی زنده اس
پس اگه آخر این جمله احتملا هنوز زنده بود
نگهش میدارم چون احتملا شاید دل تنگ باشم چند روزی
بکوب دلم را,خمیر کن
دست ببر بر شکل و حالش
تغییر ده خط و خالش
آتشی بزن از آتشکده ات
بر خرمن دلم,دست پرورده ات
بسوزان,بمیران
بخندان,بگریان
از خود بی خودم کن
از خود پرم کن
صدایم را بگیر,هم صداشو با من
ساقیا باده رسان که در قحطی مستی ام
ساقیا باده رسان که در گیر هستی ام
ساقیا نشان ده ره میخانه را
تا فراموش کنم ره خانه را
دلم از نگاه های ساکن خسته شده
دلم از حرف های نا خواسته خسته شده
دلم از خنده های حکم گریه خسته شده
دلم از بی معرفتی و معرفت اجباری خسته شده
دلم از به ظاهر یاران خسته شده
دلم از حرف های همیشگی خسته شده
دلم از خواب اجباری خسته شده
دلم از نا توانی کلمه ها
در رساندن حرفش خسته شده
خسته شده
کاش میتوانستم بگریم
تا بلکه آرام گیرد دل خسته من
ولی بر کدام یک از درد هایم بگریم
نمی دانم
نی شدن را می خواهم
نواخته شدن را می خواهم
خالی شدن ز خود پر شدن ز خدا را می خواهم
رقصیدن را به آهنگ خدا می خواهم
کلمات خود را نمی خواهم،کلمات خدا را می خواهم
می خواهم،خود را نمی خواهم،خدا را می خواهم
حال ما را اگر بپرسی
گویمت حال ما خوب است
ولی
جای یاران خالی است
در خیابان ها شب گردی نیست
فضای کوچه ها ساکت است
خنده ای نیست
صحبتی نیست
سکوتی نیست!
یاری نیست
ولی
حال ما خوب است.؟
دلم تنگ است
تنگ کودکی معصوم!
تنگ خنده ای از ته دل!
تنگ حالی که نمیفهمیدمش!
تنگ خدایی که نمیدیدمش, بس بود!!
تنگ بودن با یاران!
تنگ نجوای شبانه ای که روی زمین نبود!
پاهایم تنها و بی کس قدم بر می دارند!
دستانم در گرمای یکدیگر سرد میشوند!
دلم تنگ است

از تو میگویم امشب
که دلم آرام گیرد از زمزمه لب
قلم به دست دارم
که فقدان جام ندهد زیاد آزارم
ولی بیهوده است زمزمه و قلم
قلم و خون آن کی شود مانند باده و مطربان
دلم آرام نگرفت
ولی گرفت بهانه ات را
یاد باده و پیاله ات را

شبا میل عروج می گیردم
دلیل است شاید که مرا ز خود می گیرند
سیاهی میلم را به باده می ا فزاید
احتمالا سیاهی نیست،فراق محتسب است!
شبا با یار خیالی می خوابم
آره شکر!شبا حوری ها مشغولن!
جای خالی نعره را حس می کنم شدید
چه کنم دیگر،شبا مردم خفته اند شدید!
الحمدالله شبا به باده گساری هستم خراب بی جواب
آخه شبا مردم همه مستند ولی مست خواب!
شبا شاید از دیدن خیلی چشمها محروم باشم
ولی خب گور باباش!چشمهای خدارو عشقه،می خوام با اونا مست باشم
شبا فقط یه چیزی گوشامو اذیت می کنه
اونم صدای بلند سکوت عاشقاس،البته خب اونم منو تربیت می کنه!
خدارو شکر شبا دغدغه ی فکری ندارم
آخه شبا ذهنم استراحت می کنه
خلاصه شبا همه چیز جور جور
می و معشوق و مطرب،صدای مردمم که سوت و کور
شاید به این خاطر از لذتش نمی شه گفت
که اگه همه بیان خب البته همه چی رو باید رفت
فهمیدن حرف عشق نقل تجربه است
خوردن جرعه ای می ز دست عالم العاقبه است
به شیوه ی کاملا آزاد گفتم اینرا
با مستی و البته با یار گفتم اینرا...

می شود شبی را دوباره سر شار از تو بود؟
می شود دوباره لحظه ای خالی از خود بود؟
می شود دوباره گرمای وجودت یخ چشمهایم را آ ب کند؟
دلم بی تابی میکند در لمس آن لحظه ها
می شود دوباره لحظه ای دلم نوازش شود؟!
فریادی سنگین وجودم را در بر گرفته است
میدانم میروم بدان آنکه فریادم را بر جای بگذارم...
بالی میخواهم برای پرواز
پاهایم را بگیر
دیگر نمیخواهمشان
قصد فسیروا فی الارض ندارم
سفری دیگر باید
تا برسم به خدا
شاید...

یا رب گوش چشمی بنما
که حالی خراب دارم امشب
دیریست که ترک ما کردی
تا به کی این سفر؟
بازگرد،بیش از آنکه در این سکوت مرگبار
بمیرد این دل در حسرت دیدار دلدار
بازگرد
دلم گرفت بس کس نکوبید در خانه تنهایی ام را

وقتی...
وقتی عشق جایی نداره
تویی در حکم یه آواره
وقتی باده با آب عوض شه
جای خنده ،سکوت شه
وقتی نداری کسی که بگی باهاش حرفی
آره،مجبوری تنهایی بری،تو هوای برفی!
وقتی که میگیره جای عشق و حالو،خواب
وقتی که تنها چیزی که نداری میشه جواب...

در حالی که لبخندی بر لب داشت
بر شن های ساحل آرمیده بود
و گوش به نجوای پرندگان و امواج دریا می سپرد
که ناگهان صدایی آمد
بیدار شو!
وقت تمیز کردن طویله است!!!
آنچنان شاد بود
که گمان میکرد
دگر چیزی ناراحتش نمیکند
براستی که فقط در حد گمان بود...
ساقیا حالی نه بد دارم امشب
غم ها را به عدد شمارم امشب
خوب رویان را نمیدانی تو کجایند؟
نظر بازان بر کدام چشم به پایند؟
نمیدانی امشب بزممان کجاست؟
سرورمان به کدامین خرابات به پاست؟
خود را در گیتی نمیبینم پای بسته
و لیک در جستجوی خراباتم بس خسته
رفتم از یاد
چون تو رفتی از یاد
نمی شود باورم
که نیستی دور و برم
به کدامین سو بجویمت
به کدامین گل ببویمت
به پیشم باز آی
خرامان و با ناز آی
گفته ام من این مضمون بارها
نشدست حاصل از آن به جز آه ها
صنم ما صمد کرد ما را امشب
جاری کرد شیرین سخنانی بر لب
بعد چندین گذر در بی گذری
گذری کرد ما را در نا گذری
باده ای ریخت در پیاله ما
شور و حالی سخت داد به ناله ما
کاش که این شب به پایان نرسد
کاش که قدح ما به خشکی نرسد
پایکوبان و مستانه و رندانه
بر لبانم جاری باشد تو را شکرانه

چنانم دور فکندی از خود که سخت بیخود شده ام از خود
ندانم تا کی با ما این بازی توان کرد نمیدانم توانم آیا این بازی توان کرد؟!
حال تشویش گونه ی ما را مرحمی ای ساقی می رسان گر شد جامی
می فراوان است و ساقی بخشنده لیک گر من خمارم عیب است از بنده
مست آب انگوران را به میخانه ندهند بار،گو رو دگر خانه
مانده ام منگ و خمارحال بگو به چه نا صوابی شدم این حال
بنشسته ام بر در میخانه آنقدر کوبم تا باز کند صاحبخانه!
گذری کن من خراب را
نظری کن من خراب را
بس ناجوانمردانه تشویش حالم
یا رب گذری کن من خراب را
دلم تنگ است
چشمانم ابری است
سرم بی شانه تنهاست
یا رب گذری کن من خراب را
دستانم در حسرت لمست
چشمانم در حسرت نگاهت
لبانم در حسرت لبانت
یا رب گذری کن من خراب را
قصد شکوه ندارم
حالم خراب است
تو به بادافره این گناهم مگیر
چندی است که میگذرد حال در تشویش
چندی است که تماشای گوش چشمت آرزوست
چندی است که نظربازی و رندی ز من دور است
چندی است که با آب انگور سر میکنم
چندی است که چندی است ها میگذرد
چه بازیگوش است دل من
چو نتواند بست به دلبرترین
میبندد خود را به کوچکترین
که شاید از ناز نگاه معشوق بگریزد
با این حال میداند که فرجام او گرفتاری است
در دام زلف پیچیده یار
و لیک نمیدانم این همه بازیگوشی از سر چیست؟!
باز خبطی سر زد ز من
بر افروخت شعله ای اندر خرمن
باز دیدار یار آرزو شد
عشق و مستی همه زیر و رو شد
باز جای باده آب انگور
باز چشم دل شد کور
باز پیاله خالی است ز شراب
باز حال ما حالی است خراب
باز پشت در نشستن است حال ما
انتظار روی پدر را دیدن است حال ما
باز جام به دست گرفتن است حال ما
گوش چشمی به سبوی ساقی است حال ما
به پیشم باز آی ای حال رندانه
ببر مرا با خود باز به میخانه
شکر ایزد که در میخانه باز است این ماه
خرابات را چه شناس و ناشناس باز است راه
ساغر ساقی لبریز است ز باده ناب
در کشید و خوش باشید که رفت مائالشعیر وآب!
مطرب نیز خوش مینوازد چو مست است ز باده
قدحش پر می باد اوهم نیز مست است ز باده
خم ابروی یار چه دیدنی است امشب
زلف و گیسوی یار چه بوییدنی است امشب
یا رب به گوشه چشمت حال ما بر مگردان
جام باده را تو دست به دست بگردان!
مینویسم،مینویسم امروز ز تیرگی روز
مینویسم،ز درد و داغ و سوز
نمیدانم چه آمده است بر سر این مردم
که میگیرند هر روز الهه ای ز میان مردم!
آیا خدا واقعا آنقدر نهان است ؟!
که حاجت به بیان است؟!
خدا چو خورشیدی است در میان جمع
و ما در روز به دنبال او به کمک شمع!!
ای واعظ دهر آیا تو خدا را به واسطه شناختی؟
که دمادم مردمان را به رابطه آموختی!
مگر آن نیست که خدا خواست ز ازل بیاموزد توحید را؟
بیدار شوید و به دور ریزید این همه شرک و شریک را...
علی تلاش میکرد به مردم خدا را بشناسد
نه اینکه مردم او را به خدا شناسند!!!
مشکل ما اینست که خدا را میجوییم ز بیرون
اندکی گوش بیرون کر کن و گوش جان بسپار به درون...
و حرف آخر اینست که خود مبینست
ما جای احترام و پرستش را گم کرده ایم و قصه همینست!!!
حال منو همچو منی داند و بس
حال منو شرح حالم ناید به وصف
خواهی محرم یار شدن
حکم است نا محرم اغیار شدن
به کویش جز مستان و دل شدگان
نیابند راه و ندهند بار
آنجا جایی برای آب انگوریان نیست
جایی برای دنبال حوریان نیست
گلویت نزد خدا باید گیر باشد
نه اینکه در سجن دنیا زنجیر باشد
چه گویم من این نکته که برادرم خوش گفته است
ارادتی بنما تا سعادتی ببری...
تنها گذری که میبینم
گذر زمان است
که خرامان مقابل دیدگانم رژه میرود...